تبليغاتX
مزرعه کلاغ و مترسک

مزرعه کلاغ و مترسک

کاشف بی قرار

 

  

تو را هـمچـون جـزیـــره ای یـافتـم، بـکـر و سـرسـبــز،
                                                   منتظر کشف شدن

لب ساحلت که رسیدم، انگار بزرگترین کاشف دنیا بودم
                          و چون غریبه ای نامطمئن همانجا ماندم

و تو،
لحظه ای مرا می راندی،
لحظه ای دیگر، موجهای ساحلت راه جزیره را نشانم می داد


عاقبت مثل کودکی پرشوق،
                           اما محتاط
                           قدم به جزیره ات گذاشتم
                           آه، چه کشف باشکوهی
                           با خاک هرکجایت خاطره ای دارم
                           از هر کوهت بالا رفتم
                           و به هر پستی و بلندی ات عشق ورزیدم

 

حال که در شلوغی این شهر پر از آدمهای کشف شده هستم،
                                                                     خوب می فهمم
                      تو برایم همیشه جزیره ای کشف نشده خواهی بود
                                                        که از شوق کشف کردنت،
                                                                             قلبم تندتر می زند
                                                                                        و دستم میلرزد،
                                         حتی وقتی که ساکن جزیره ات شوم


آه نازنینم،
دلم چقدر هوای ساحل کرده...

 

---------

کلاغ

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:1  توسط کلاغ  | 

اخم نکن مترسک

وقتی که اخم می کند مترسک قصه

نه از عشق است

نه از خاطرات مشترک

و نه حتی از بوی نفسش،

کلاغ قصه فقط خسته است که نمی پرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 2:45  توسط کلاغ  | 

پاي رود


گفتم: "دستاتو بده من گم نشي!"
دستهايت را به من دادي
و گم شدم
ميان نوعي خلسه و غرور


گفتي: "لبامو ببوس"
بوسيدم
و دست در دست
چشم در چشم
لب بر لب
پرواز كرديم

حيف دست زمان باز به زمين كشاندمان.

براي من اما زمان هميشه آنجا متوقف است.

هنوز چشمهايم را كه مي بندم
آنجاييم
دست در دست
چشم در چشم
لب بر لب
و همنفس

روي پاهايم نشسته اي
و رود هنوز سرود مهر ابدي ميخواند


كلاغ - 7 آبان 87


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:12  توسط کلاغ  | 

بازی باخت باخت

 

من میان تو و یاری دیگر،

 تو میان من و تنهایی،

 تو بگو، انتخاب آسان بود؟

 

 سرنوشت بازی،

 دست من بود، ولی ترسیدم،

 که ببازم از خود،

 و بریدم آخر...

 

 حکم، دل بود، افسوس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 21:47  توسط کلاغ  | 

آخرین نفس (گزارش)

گیر افتاده‌ام. باید برگردم. به پناهگاه. جایی که یک عمر سر کردم. شاد و سرحال. بی دغدغه و پرانرژی. مهمتر از همه، امیدوار.

باید برگردم؟ نمی‌دانم. می‌توانم؟ فکر نمی‌کنم. پاهایم برای رفتن است، نه برگشتن. چرا آمده‌ام؟ به دنبال چه؟ کاش می‌دانستم.

یادش بخیر. از گفتن یادش بخیر بیزار بودم. در خوشی‌های گذشته سیر نمی‌کردم. به آینده امید زیادی داشتم. می‌خواستم هر لحظه بهتر و درخشان‌تر باشم. بیشتر و بیشتر از گذشته. تا بی‌نهایت.

تقصیر من نبود. هزاران مسیر جلوی رویم باز بود و پای رفتن داشتم. راه‌هایی زیبا. پر از نوید رسیدن. توان رفتن حس میکردم. می‌خواستم از تمام راه‌ها، یکی یک بار بروم و ببینم به کجا می‌رسد. چرا که نه؟ راه‌ها همه رفتنی، همه رسیدنی و پاهایی پر از توان رفتن، به همه جا.

کم کم مسیر سنگلاخ شد. کوهستانی و صعب العبور. همه جا مه‌آلود و تاریک و یا گرگ و میش. در حد سحرگاه. فلج شده‌ام. پاهایم هنوز می‌توانند بروند، می‌خواهند. شاید پایانی برای این راه بیابند. اما مغزم دیگر فرمان نمی‌دهد. می‌گوید نمی‌رسیم، هیچ‌وقت. به هیچ‌کجا. می‌گوید کاش از آن یکی راه می‌رفتیم که سمت جنوب بود. به نظر می‌آمد که مقصدی داشته باشد. اما نه. نمی‌تواند مقصدی داشته باشد. پناهگاهم در محاصرهء باتلاق بود. حالا فهمیده‌ام. حیف دیر است. در باتلاق گیر افتاده‌ام. کاش هرگز حرکت نمی‌کردم.

جلوتر بروم؟ به جایی نمی‌رسم. برگردم؟ نمی‌توانم. لااقل با این پاها. شاید بتوانم سینه خیز برگردم. نه. نمی‌شود. آنوقت این خاطره را چه کنم؟ خواهم توانست فراموشش کنم؟ هرگز. پناهگاه هم دیگر پناهگاه نخواهد بود. می‌شود زندان. در محاصرهء باتلاق به این بزرگی. دیگر نه آرامش است نه شادی. همه اش کابوس خواهد بود. و پاهایی که می‌انم دیگر هرگز به درد نخواهند خورد. راهی برای رفتن نیست.

منتظر می‌مانم. همین جا، بدون حرکت. نه برمی گردم، نه جلوتر می‌روم. منتظر پایان خود می‌مانم. یک روز به پایان می رسم. بارها پایان دیگران را دیده‌ام. "مطمئنی آنچه دیدی پایان بود؟" نمی‌دانم.

چه کسی بود پرسید؟ آه! شک لعنتی. این وسوسهء شوم.

یافتم. همین بود. باعث شد پناهگاه را ترک کنم. لعنت به من. دیگر جوابش را نمی‌دهم. به حرفهایش هم گوش نخواهم داد. گوش‌هایم را می‌گیرم. کاش می‌توانستم. برای شنیدنش گوش لازم نیست. سوالش را از درونم می‌پرسد.

تا کنون چندبار این‌ها را گفته‌ام؟ یا مرور کرده‌ام؟ نمی‌دانم.

در ذهنم بارها از پناهگاه شروع کرده‌ام. پناهگاه‌های مختلف. راه‌های مختلف. و هر بار، هربار به همین جا رسیده‌ام. اما اکنون دیگر آخرین بار است. دیگر دهان ذهنم را می‌بندم. برای همیشه. قول می‌دهم. به خودم. راهی ندارم. گیر افتاده‌ام...

تیر 87 - کلاغ
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:36  توسط کلاغ  |