کلاخ: اوهوم
متر: چرا؟
کلاخ: تو نمي دوني؟
متر: چشاي توئه ، من از کجا بدونم؟!
کلاخ: چون تازگيها خيلي حرفهاي ابري مي زني
|
متر: تازگيها خيلي چشات باروني ميشه ها؟! کلاخ: اوهوم متر: چرا؟ کلاخ: تو نمي دوني؟ متر: چشاي توئه ، من از کجا بدونم؟! کلاخ: چون تازگيها خيلي حرفهاي ابري مي زني + نوشته شده توسط مترسک در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت
17:52 |
من دخترم
اما از ابروي نازک ،ابروي بلند[بلند عمودي نه ها ،بلند افقي که در بعضي گونه ها تهش مي رسه طرفاي گوش!] بدم مياد.[دوست دارم ابروهام کوتاه و کلفت باشه]
از روسريهاي ساتن و شالهاي دو سه رنگ گرون بدم مياد[هميشه شالهاي تک رنگ يزدي و روسريهاي رنگي رنگي ترکمني مي پوشم]
از کتابهاي رمانهاي عاشقانه ايراني بدم مياد [ البت منظورم کتابهاييه شبيه کتابهاي ف.ر و م.م.پ ، و درست نيست نام ببرم اِلا * خودتون گرفته باشين چه کتابهايي رو ميگم] از طلا بدم مياد[ به جز يه سرويس، اونم سفيد ،به ناچار تنها در اون يه مورد خاص که اِلا قسمت همه شما دخترناز نازام بکنه، نقره دوست دارم اونم نقره نگين دار] از اينکه يه عده آدم که نمي شناسمشون پاشن بيان خواستگاري رسمي بدم مياد [ هنوز نيومده ميگم نه، که اصلا تو زحمت نيفتن چون از مچل کردن آدما خوشم نمياد حالا چه کيس خيلي خوبي باشه چه کيس خوبي باشه چه کيس معمولي باشه چه کيس نامناسبي باشه]
* در فرهنگ واژه هاي متر[ مترسک ]همون انشالله مي باشد. پي نوشت : کلاخ[ کلاغ] قديما که تازه منو شناخته بود و با ويژگيهاي بالا آشنا شده بود بم مي گفت داغون ، البت وقتي فهميد من ناراحت شدم گفت منظورم اون داغوني که همه شما هم الان فکر کردين نبود! و به همين خاطر تازگيها گاهي وقتها بم ميگه خاص! گاهي وقتهام ميگه روشنفکر! به نظرتون کلاخ مي خواد منو دراز گوش کنه آيا؟!
+ نوشته شده توسط مترسک در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت
0:24 |
مارگوت بیکل
از زبان او امشب به من گفت: « به تو نگاه مي کنم
+ نوشته شده توسط مترسک در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت
0:11 |
امروز
از صبح منتظر بودم چشمم به همراه بود که زنگ بزند اما او زنگ نزد
برای گفتن احساس و بغضم جایی باز نبود جز اینجا
همینجا که مال ِ اوست. + نوشته شده توسط مترسک در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت
1:47 |
مترسک
دلش شکست شکست . مترسک دلش آتش گرفت آتش گرفت . مترسک شکست مترسک آتش گرفت . . مترسک مُــرد
پی نوشت: مُـــرده نمی نویسد. پی نوشت: پـــــایان. + نوشته شده توسط مترسک در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت
3:45 |
تو را هـمچـون جـزیـــره ای یـافتـم، بـکـر و سـرسـبــز، لب ساحلت که رسیدم، انگار بزرگترین کاشف دنیا بودم و تو،
حال که در شلوغی این شهر پر از آدمهای کشف شده هستم،
--------- کلاغ
+ نوشته شده توسط کلاغ در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت
10:1 |
وقتی که اخم می کند مترسک قصه نه از عشق است نه از خاطرات مشترک و نه حتی از بوی نفسش، کلاغ قصه فقط خسته است که نمی پرد. + نوشته شده توسط کلاغ در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت
2:45 |
|
|